خداوندا !کفر نمی گویم
پریشانم...
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !!!
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین واسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟؟؟
خداوندا !!!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بندازی
و قدری آن طرفتر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟؟؟
خداوندا !!!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی
که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...
(( شهید دکتر علی شریعتی))
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!!!
درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو ندیدم و دم نزدم
از حرمت درد تو ننالیدم و دم نزدم
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرا با یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر...
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم
که به راه عاشقی ها زبلا نمی گریزم
به تو ای فرشته من گل من ترانه ی من
که جدایی از تو باشد غم جاودانه من
چون تو در برم نباشی غم بی شمار دارم
تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد......
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که..... نه نفرین نمی کنم نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
تنها به من بگو چه باید می کردم و نکردم!!!!
تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو
غیر از عمر و جوانی و شور و عشق دیگر چه به پای تو باید می ریختم؟
من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم...
و شاید تنها اشتباه من اعتماد به تو بود!!!
لحظه ای در چشمان من مردانه نگاه کن...
در آن زمان که جامه ی سپید به مرمر تنت کنند و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند
به خاطر آر عشق من
در آن زمان که با ورود تو غریو مجلسی به اوج کهکشان رود و در آن زمان که شادی و نشاط آن به گوش آسمان رسد
به خاطر آر عشق من
در آن زمان با شکوه که دست خود به دست او دهی و بستر حریر خود در اختیار او نهی
به خاطر آر عشق من
که در وادی این همه سرور دلی به غم نشسته است
دلی که مهر خود به غیر تو به هیچ کس نبسته است
وبعد تو دراین جهان زهر چه هست جز غمت دگر گسسته است
درگذشت جانسوز خسرو شکیبایی روبه همه ی دوستان خوبم تسلیت میگم
سلام دوستان خوبم می دونم این شعر خیلی تکراریه ولی خوب ماهه......
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل! این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین! جواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت!
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان در جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا! بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی..... تنها چرا؟
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمراهتر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مد هوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
در سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟؟؟